____[Stirring Ashes]____
تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ¹⁵
وارد اتاق شدم و خشکم زد...
اون..اون یعنی اون شاهزاده بود؟
درسته من همون مرد شکارچی که تو سرش سنگ زدم رو دیدم
همون مردی که اولین بوسه منو دزدید
از تعجب دست و پام لرزید اما حفظ ظاهر کردم
یه چیز عجیب بود
اون خیلی طبیعی رفتار میکرد جوری که انگار منو نمیشناسه
پس یه نفس راحت کشیدم و ادای احترام کردم و خودمو معرفی کردم...
اون هم رفتار سردی داشت ولی خوشحال بودم که منو یادش نیست
آره بابا م
مگه همه مثل من دیوونه هستن که هیچیو یادشون نرههه
اصلا فکر کنم مست بوده
آره بابا مست بوده
همینجور داشتم پرتره رو میکشیدم و غرق در افکارم بودم که با صدای اون به خودم اومدم:
علامت جونگکوک: +
+مادماذل فکر کنم برای امروز کافی باشه
برنامههای دیگهای هم دارم!
-اوه البته میتونید تشریف ببرید مزاحمت ایجاد نمیکنم...
اوه راستی امروز من فقط یه طرح اولیه کشیدم و فردا کشیدن پرتره بزرگ رو شروع میکنم
(نکته: داخل پرتره بزرگ حداقل ارتفاع 5 متر هست و نقاش برای کشیدن سوار یک نوع بالابرهایی میشه که به راحتی به همه جای تابلو دسترسی داشته باشه)
+البته عالیه
احیانا میتونم پرتره اولیه رو ببینم؟
-البته
خواستم پرتره رو جابه جا کنم به سمتش که گفت نیازی نیست و میاد اینطرف تا به خوبی ببینه
آروم به پشت سرم اومد و سرشو نزدیک گردنم کرد...
خواستم سرمو بچرخونم که دیدم خیلییی بهش نزدیک شدم و باهاش چشم تو چشم شدم
اون هم خیلی رمانتیک و خمار نگاهم میکرد
یه لحظه انگار بهم برق وصل کردن و از استرس دستام یخ شد
نکنه یادشه؟
ها؟
دستشو آروم روی صورتم کشید و موهامو انداخت پشت گوشم
-عا..عالیجناب چیکار میکنید؟(با صدای لرزون)
+یعنی میخوای بگی منو یادت نیست؟
-ن..نه
من قبلا شما رو ملاقات کردم و به یاد ندارم؟
+دروغ گفتن بسه کوچولوی من
خیلی خوب یادته که بهت گفتم تو مال منی؟ مگه نه؟
-ن..میدونم از چی حرف میزنید.
بعدش با قاطعیت و شجاعت جواب دادم:
-با نهایت احترام فکر میکنم باید بهتون یادآوری کنم که من فاحشه توی فاحشه خونه نیستم که اینجوری با من رفتار کنید.
من نقاشتون هستم که تنها یه وظیفه....
که حرفم با بوسهش روی لبم قطع شد
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
وارد اتاق شدم و خشکم زد...
اون..اون یعنی اون شاهزاده بود؟
درسته من همون مرد شکارچی که تو سرش سنگ زدم رو دیدم
همون مردی که اولین بوسه منو دزدید
از تعجب دست و پام لرزید اما حفظ ظاهر کردم
یه چیز عجیب بود
اون خیلی طبیعی رفتار میکرد جوری که انگار منو نمیشناسه
پس یه نفس راحت کشیدم و ادای احترام کردم و خودمو معرفی کردم...
اون هم رفتار سردی داشت ولی خوشحال بودم که منو یادش نیست
آره بابا م
مگه همه مثل من دیوونه هستن که هیچیو یادشون نرههه
اصلا فکر کنم مست بوده
آره بابا مست بوده
همینجور داشتم پرتره رو میکشیدم و غرق در افکارم بودم که با صدای اون به خودم اومدم:
علامت جونگکوک: +
+مادماذل فکر کنم برای امروز کافی باشه
برنامههای دیگهای هم دارم!
-اوه البته میتونید تشریف ببرید مزاحمت ایجاد نمیکنم...
اوه راستی امروز من فقط یه طرح اولیه کشیدم و فردا کشیدن پرتره بزرگ رو شروع میکنم
(نکته: داخل پرتره بزرگ حداقل ارتفاع 5 متر هست و نقاش برای کشیدن سوار یک نوع بالابرهایی میشه که به راحتی به همه جای تابلو دسترسی داشته باشه)
+البته عالیه
احیانا میتونم پرتره اولیه رو ببینم؟
-البته
خواستم پرتره رو جابه جا کنم به سمتش که گفت نیازی نیست و میاد اینطرف تا به خوبی ببینه
آروم به پشت سرم اومد و سرشو نزدیک گردنم کرد...
خواستم سرمو بچرخونم که دیدم خیلییی بهش نزدیک شدم و باهاش چشم تو چشم شدم
اون هم خیلی رمانتیک و خمار نگاهم میکرد
یه لحظه انگار بهم برق وصل کردن و از استرس دستام یخ شد
نکنه یادشه؟
ها؟
دستشو آروم روی صورتم کشید و موهامو انداخت پشت گوشم
-عا..عالیجناب چیکار میکنید؟(با صدای لرزون)
+یعنی میخوای بگی منو یادت نیست؟
-ن..نه
من قبلا شما رو ملاقات کردم و به یاد ندارم؟
+دروغ گفتن بسه کوچولوی من
خیلی خوب یادته که بهت گفتم تو مال منی؟ مگه نه؟
-ن..میدونم از چی حرف میزنید.
بعدش با قاطعیت و شجاعت جواب دادم:
-با نهایت احترام فکر میکنم باید بهتون یادآوری کنم که من فاحشه توی فاحشه خونه نیستم که اینجوری با من رفتار کنید.
من نقاشتون هستم که تنها یه وظیفه....
که حرفم با بوسهش روی لبم قطع شد
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
- ۵.۷k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط